امروز رقص برف بر آسمان شهرمان دل انگیزی عجیبی دارد
امروز سفیدی برف بر زمین شهرمان تیرگی ها را خانه نشین کرد
امروز آرامش برف در دانه دانه زیبایش بی هیچ زحمتی بر دیگری چشم ها را رام کرد
امروز قلب آسمان تپید و هر چه داشت ریخت تا شاید از سفیدیش هم صاف گردد و خالص و نبالد به آنچه او داده به او! و ببالد و بخواهد خدای سفیدی و داراییش را!
اما امروز نمی دانم چه شده که در قلب من بارشی نیست برای خلاصی از هر چه هست برای رسیدن به قرب خدای خودم!
اما امروز از فقط از دیدن برف آسمان در شگفتم اما از نباریدن خودم ناآگاه و بی تفاوت!
ای وای بر من که نشانه های فراوان برایم فرستادی تا دل نبندم به آنچه از دنیا می آید و رها شوم اما من به هر بهانه ای دل می بندم و آنها را برای خود بزرگ می کنم و بزرگ می پندارم و لحظه لحظه از یاد بزرگیت دور میشوم!
خدای من! سلام بر برف و بر مادر برف که حاضرند چنین حسن و زیبایی را از خود جدا کنند تا نشانه ای بر من باشند بر وحدانیت و عبودیت!
سلام بر آن عبد صالحت که آسمان در مقابلش سجده کرده که چگونه می بارد بر انسانهای ...
سلام بر او که می بارد می بارد می بارد و چشم انتظار رویشی است که قرنهاست در انتظارش مانده !
وه که عجیب است باید خضوع انتظار را در برابر او به نظاره نشست که چگونه تسلیم او شده که او تسلیم مطلق خدا شده و از باریدن مدام لذت می برد برای روزی که خواهد آمد و ....
ای کاش می شد اما نمی توان و نباید که چیزی گفت .... ای کاش قوم بدتر از بنی اسرائیل می دانستند که با چه کسی مواجهند و چه صبری دارد او چه صبری دارد او .....